تبليغاتX
عشق پاك


عشق پاك




??? ? ??

???? ??? ????? ?? ?? ???? :

?? ????? :

??????

??????? :

???? ????? :
???? ????:

????? ??????

?? ???? :

آن روز که نگاهم در نگاهت خیره ماند دلم چون ماهی قرمزی پرید و در تنگ بلورین چشمانت رخنه کرد.

هر دم که از آشنایی نگاهمان می گذرد دلم بی تاب تر از قبل دست و پا می زند و گرفتار تر از ثانیه های پیش

طاقت دوری از تو بسان تحمل تخته سنگی ست روی سینه زخمی من

نمیتوانم دوریت را تاب آورم . نمی توانم بی تو تنها بمانم عاشقم و دوری از معشوق کاری ست که از دل بر نیاید.

وقتی نگاهم در نگاهت گره می خورد قلبم به شماره می افتد و نگاهم تمنای نگاهی دوباره را دارد.

دلم در عذاب دلتنگیست بیش از آن که تو می اندیشی طاقت ندیدنت در من نیست با من بمان و برایم باش که برایت می میرم .

در محضر عشق کوچکتر از آنم که تاب و تحمل دوری از معشوق را داشته باشم .

بی تو دلشوره ای عجیب سراپای وجودم را فرا می گیرد گویی دم و بازدمم از هم سبقت می گیرند دلم بی تاب گمکرده ای سرگردان مانده ...

به ژرفای درون می نگرم که گمشده ام را می یابم گمشده ای که خود هویدا بود .هرچند که دلم هرگز از اندیشه ات دور نیست اما انگار که جسمت به تسخیر من آمده و روحت جای دگر پرو بال می گشاید.. شاید معشوقی دیگر شاید امیدی دیگر این افکار دیوانه ام می کنند و عشقت را برایم بیشتر من دلداده ات هستم و تو بی اعتنا به راه خود می روی

هیچ پیشکشی نخواهم داشت که ارزانی عشقم کنم تنها دلی در کف دارم که برای تو می تپد و برایت بی تاب است

بدان که بی تو هیچم هیچ خواهم ماند..... دوست میدارمت ای دوست


????: دل ????: یکشنبه نهم تیر 1387 ?? ????: 13:17
|+|
اگر خدا دری رو ببنده یه در دیگرو برات باز می کنه....
خیلی وقته که دیگه به صندوقچه مخفی دلم سر نزدم و کلیدشو گم کردم ، شاید به خاطر اینکه هیچ توجهی از عشقم ندیدم و فقط خواستم که یه جورایی فراموشش کنم ...

الان یه چندوقتی که یکی شده همدم تنهاییامو دارم کم کم بهش عادت می کنم و فکر می کنم دوباره دارم ........می شم.

اما نمی دونم این کارم اشتباهه یا درست فقط می دونم که دیگه دست خودم نیست و بهش حسابی وابسته شدم اونم همینطور فقط از خدا می خوام که لااقل اگه صلاحش این بوده که یکی دیگرو سر راه زندگیم قرار بده ازش تمنا می کنم دیگه ازم نگیردش.

خدایا حالا که باعث شدی گوشه قلبمو کسه دیگه ای تسخیر کنه بهش اجازه بده که تو وجودم پرو بال بگیره و باهم تا آخرش اوج بگیریم و فقط با هم بمونیم نزار این تسخیر روحم به بازی تبدیل بشه ازت می خوام حالا که نخواستی من تو تنهایی های خودم نابود شم برام نگهش دار و بزار باهاش زندگی کنم

خدایا ازت متشکرم.............................


????: دل ????: شنبه هشتم تیر 1387 ?? ????: 9:39
|+|
دنیا همون زمین بازی

با دوستم که دردو دل می کردم بهش گفتم هنوز عاشق عشقم هستم و هنوز ذره ذره وجودم از عشقش لبریزو تشنه داغی تنش و زمانی که خواهرش و می بینم عشقم تازه می شو یادش برام زنده و تا زمانی که خبر ازدواجش بگوشم نرسه باور نمی کنم که اینقدر ازش دورم و دیگه مال من نیست هرچند که حسابی داغونم میکنه اما دلم می فهمه که دیگه مال من نیست ،،،،،،

همون موقع دوستم گفت زندگی مثل زمین بازی می مونه و ماها همه توپهای این زمین بازی هستیم از کجا معلوم فردا قراره چی بشه یا شش ماه دیگه چه اتفاقی می افته فقط اینو بدون وقتی یه توپ می افته پایین هزار تا قل می خوره تا برسه زمین شاید فرداهم دوباره توپاتون بیفته تو زمین همو بازهم بازی هم بشید....

حرفاش حسابی من و به خودم آورد واقعا چرا ؟؟؟

چرا وقتی کسی و که اینقدر دوست داری و اون هم ۱۰۰٪ می دونه که عاشقشی باید یه همچین جدایی بینمون باشه چرا؟ چرا ؟ چرا ؟


????: دل ????: دوشنبه بیستم خرداد 1387 ?? ????: 14:29
|+|
خیلی وقته که گذشته

خیلی وقته که دلم براش تنگ شده اما خیلی وقتم هست که ندیدمش درست از آخرین باری که خونشون بودم....

ای کاش لا اقل می اومد و باهام قرار میذاشت و می خواست که بشنوه که چی می خوام بهش بگم اما انگار خودش همه چیو می دونست و نخواست هیچ وقت برای این موضوع رودر روی من قرار بگیره ....

اون با نیومدنش حرف آخر و زد اما من هنوزم نمی تونم به این دل لامسبم بفهمونم که اون منو نمی خواد نمی تونم بهش بفهمونم که این عشق یک طرفه است و هیچ کس جز خودم و خودش باخبر نیست

آره این آتیش داره بیچارم می کنه با اینکه نمی بینمش اما از زمانی که می دیدمش بیتاب ترم هر روز به آرزوی اینکه شاید بهونه ای پیدا بشه و من بتونم ببینمش روزم و شروع می کنم ...

خدایا کمکم کن که لا اقل به موفقیت های کاریم برسم و بتونم تو کارهام موفق بشم و به همون چیزی که میخوام برسم تا زمانی که دیدمش نشونه ای از شکست تو چهرم نباشه و بتونم بهش بفهمونم که اون تو انتخابش اشتباه کرده ....

کمک کن خدا که محتاج کمکتم

 


????: دل ????: یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ?? ????: 17:16
|+|
دوستی های بی ارزش

خدایا به کی باید بگم که این دنیا برام خیلی کوچیک و تنگ شده و هیچ راه تنفسی نمونده

دوستی هامون مثل خارای تو بیابون می مونه که با کوچیکترین وزش پراکنده می شه و تغییر مکان میده

نمی دونم باید چی بگم فقط اینو میدونم که دیگه جای سالمی رو دلم نمونده که تاب تحمل زخم یه دوست دیگرم داشته باشه.......

<<      شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار کسی را در دل نداشته باشد       >>

ای کاش این جمله زرتشت و همه می فهمیدن و بهش فکر می کردن اون موقع شاید دیگه دوستی از هم نمی پاشیدو دلی نمی شکست

 


????: دل ????: دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ?? ????: 12:45
|+|
دیشبم گذشت............................................

دیشب بعد از انجام کارهامون تو کافه چون خیلی دیر وقت بود دیگه خونه نرفتم و تصمیم گرفتم شب برم خونه الهام و لی همین که رسیدیم توی لابی پریا از آسانسور اومد بیرون و رفت که بره خونه ........

آره بازم پیشش بود  ، بازم باهم بودن اونم تا اون ساعت حقیقت هر بار مثل یه پتک می خوره تو سرم و من نمیفهمم .....از روزیکه از افتتاحیه رستوران می گذشت دیگه ندیدمش و هیچ خبری نداشتم تا اینکه دیشب دیدمش و سرد و بی روح فقط در جواب سلامش سلام کردم و بی حرکت سر جام موندم

شبو تو سالن روی مبل خوابیدم و تا صبح نگاهم به در اتاقش بود ، آخه اون عادت داره که نصف شب اگه گرسنش بشه بیاد و یه چیزی بخوره اما دیشب نه اون گرسنش شد و نه من خوابم می برد

دمدمای صبح بود که خوابم برد و ۷ بیدار شدم فکر می کردم الان مثل همیشه سر کار باشه اما با صدای در اتاقش سه متر از جا پریدم اون به سمت حمام میرفت و چشم منو دنبال خودش تا بسته شدن درب برد و همین که صدای بسته شدن در اومد به خودم اومدم و بلند شدم ، واقعا اون چه قدر میتونه سنگ دل باشه که بدونه من دوستش دارم و عاشقانه می خوامش و اینقدر بی تفاوت باشه داشتم تو افکار خودم قل می خوردم که تو اون فاصله حاضر شد و با بستن در ورودی بدون خدافظی رفت و بازهم من موندمو این دل که اینقدر درد توش هست که دیگه داره به درو دیوار قلبم فشار میاره

خدایا ....فقط کمکم کن که تو این فرصت من کارهام بگیره و حسابی سرم گرم کارهام بشه که دیگه حتی لحظه ای بهش فکر نکنم و همون چیزی که می خوام از کارم بدست بیارم

فقط تویی که میدونی من الان چقدر درگیر کارامم و فقط منتظر اولین موفقیت برای جون گرفتن پاهام................


????: دل ????: پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ?? ????: 12:32
|+|
یادش بخیر......

خیلی وقتها دلم می خواد دوباره برگردم به همون سالهای کودکی که فقط تنها ناراحتی و تنها غصه ام این بود که چرا نمی تونم به اون آینه سر تاقچه نگاهی بندازم و خودم وتوش برانداز کنم ، ای کاش هیچ وقت این آرزو رو نمی کردم که زودتر بزرگ بشمو به آینه برسم ...

حالا به آینه رسیدم اما هیچ کدوم از اون زیبایی هایی که فکر می کردم تو بزرگ شدنم همراهمه و اون همه قشنگی هایی که هیچ وقت نمی دیدمشون و فقط با دیدن چهره بزرگترا وقتی به آینه نگاه میکردن دلم قیلی ویلی می رفت که وای ببین اون تو چی میبینن که این طور چهره هاشون عوض می شه اما الان قدم از آینه روی تاقچه هم بالاتر رفته و باید برای دیدن آینه کمی خم بشم اما چه فایده با نگاه کردن تو اون آینه فقط یه چهره غمگین و خسته می بینم که خنده با لباش قهره و یه غصه بزرگ تو قلبش لونه کرده و داره یواش یواش از اون شادابیهای کودکیش دورش می کنه باهاش غریبم اما کم کم دارم بهش انس می گیرم و داره می شه محرم دلم و آرامش بخش اشکای شبانم.....

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم ای کاش خدا هیچ وقت این قلب مهربون و بهم نمی داد تا بتونم با همون سنگدلایی که اینجوری من و می شکنن مثل خودشون رفتار کنم کاش میشد که لا اقل یکی بود تا حق این همه ظلمی که به من می کنن بگیره ، بازم از خدا دور شدم اگه هر کی نباشه اون هست و داره همه این ظلمارو میبینه خدایا حق من و به من برگردون خودت می دونی من چندتا درد بزرگ دارم که هنوز یکیش حل نشده یکی دیگه سر و کلش پیدا میشه.......................

کمکم کن دیگه تاب تحمل ندارم ، دیگه بریدم

      خداوندا   ؛

       به من آرامشی عطا فرما

          تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغیییر دهم

           و تغییر دهم آنچه را که می توانم

            و بینشی که تفاوت آن دو را بدانم

              آمین

 


????: دل ????: سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ?? ????: 11:24
|+|
سرگردان و تنها......

من به خود سقوط کرده ام به ژرفای درونم 

 چه سردرگم در پی نوری می گردم که نشان از رخ یار می دهد

در کور نور روزنه های وجودم چهره خندانت را به سختی می بینم

و چه شبها در خیالم اوج میگیرم و کنارت می ایستم و طعم داشتنت را میچشم اما ....وای از صبح که

 تمام خوشبختی ام را با یک طلوع میگیرد و روزنه های پر نور باز به سان قفسی تاریک و تنگ راه نفسم

را می بندد و دوباره به غول و زنجیر زمان پای بندم میکند تا آغاز شبی دیگر....

کاش یکی از این شبها دیگر طلوعی نبود تا برای همیشه در کنارت می ماندم و هیچ صبحی توان جدا

کردن مارا نداشت .....................

شبی که من را تا ابد از قفس دلتنگی می رهانید و پال و بر زخمیم را مرهمی ابدی می بخشید......


????: دل ????: شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ?? ????: 16:10
|+|
یاد عشق

سرم درد می کنه خسته شده از این همه فکر و خیال واهی دیگه تاب و تحمل نداره چطور میتونی بشینی و نگاه کنی که گلی که تو براش می خندیدی و برای خنده هاش زنده بودی الان به دست یکی دیگه چیده شده و داره از دستت میره

کجاست اون روزهایی که برای دیدنش لحظه شماری میکردی ؟
آخه چطور یکهو اینقدر سرد شدم؟ بعداز اون شبی که دیدمش دیگه نه خبری هست و نه هیچ

تنهای تنها شدم دلم میخواد سرم و بکوبم به دیوار تا همه چی یادم بره

حسرت روزهایی که دیدمش و نتونستم حرفی بزنم داره دیوونم میکنه ، روزهایی که با خودم قبل از دیدنش هزار برنامه می ریختم و هزارتا حرف باهاش میزدم اما همون که چشمم به چشماش می افتاد حتی تاب نمی آوردم به چشاش نگاه کنم می ترسیدم ، میترسیدم که نکنه حرف دلمو از چشام بخونه و لرزش وجودم و از همون یک سلام بفهمه.....

حماقت کردم و اون همه فرصت رو از دست دادم و نتونستم بگم حقمه این تنهایی حقمه و من مستحق این عذابم

...............................................................


????: دل ????: شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ?? ????: 13:35
|+|
مموشی نیستی نگو که تو هم فروختی دلم بد پره خرابه خرابم

تورو خدا یه زنگی بزن واسم  


????: دل ????: سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ?? ????: 15:24
|+|
چه كنم ؟

سالهاست در پي تو در راهم

همه شب را به تمناي دلم بيدارم

بهارم را به بازي با شاپرك  سر كردم و شبانگاه حرف دل به قاصدك مي دادم

در تب و تاب اتش بار تابستان له له عشق تو  جگرم را مي دريد

و خزون با هر باد ورقي از عمر مرا مي ربود و مي رفت به افق تنهايي

زمستان كه رسيد غصه يخ زده اين غم كهنه به تنم لرزه اي مي انداخت.......

بازهم يک سال عمرم بي توسر شد  و كلامم به دلم ماند و هيچ نگفت

مردد ماندم چه كنم !!؟؟

به تو گويم يانه آن كلام آهنگين كه ز دلم برمي آيد :

دوستت ميدارم ،‌دوستت ميدارم

 


????: دل ????: یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ?? ????: 12:24
|+|
همون تنها برای دوست خوبم
سلام عزیزم
نمیدانم نگاهت آبستن کدامین گناه من بود که خنده را ازلبانم روبود
خدایا تاکی شاهد پرپر شدن ان عاشقا باشم !!
آرزو میکنم که خدایا سرنوشتمو جلو چشام دوباره تکرار نکن نمیتونم ببینم که مموشی جونم داره تو آتش عشق میسوزه
خدایا خوشبختش کن تورو خدا خداااااااااااااااااااااا
آرزو مند آرزوهایتدوست دار دوستیهایت
143

اینها نوشته هایی بود که دوستم همدردم برام گذاشته همون کسی که از راه دور تو بدترین شرایطم تو بدترین اوضاع روحیم کمکم کرد و به دادم رسید کسی که تو ژرفای تنهایی زمانی که غم تو تمام وجودم رسوخ کرده بود با حرفهاش حکم آب سردی رو داشت که روی آتیش میریزن کسی که در حساس ترین زمانها به دادم رسید و فقط با صحبت کردن با من تونست آرومم کنه ...........

کسی که خودش شکسته شده و کسی که خودش تمام این لحظات رو حس کرده و باهاشون زندگی کرده ، هیچ وقت برام نگفته هیچ وقت نخواسته من چیزی بپرسم و خودش هم هیچی عنوان نکرده فقط اینو میدونم که عاشقه و دل باخته عشقش و من اومدم و دارم براش تکرار میکنم : زندگیشو خاطراتشو یاد روزهای عاشقی رو و همیشه در عذابش میندازم زمانی که از عشقم از تنهاییم و از دوریش حرف میزنم فقط میدونم که اون با تمام وجودش به حرفام گوش میده و برام غصه میخوره

خدایا این دوستم و حفظش کن و به من قدرتی بده که بتونم همیشه شادش کنم و همیشه دوستی خوب واسش باقی بمونم

راستی دوست جونم داشت یادم میرفت من هم ۵-۲ 


????: دل ????: شنبه سی و یکم فروردین 1387 ?? ????: 13:4
|+|
چه بچه گانه می انگاشتم و به کجا رسیدم .....!!
نمیدانم آن نگاه های بچه گانه چگونه در من رسوخ کرد و مرا این گونه دلباخته تو کرد...

فقط میتونم بگم که آن نگاههایم از همان اول بوی عشق و دوست داشتنت را میداد اما ترس مانع بروزش شد که چه دیر فهمیدم که باید زودتر اقدام می کردم و چه دیر فهمیدم که ابراز این عشق باید در همان سالهای نخستین می بود و الان فقط حسرت نصیبم شد

کاش میدانستی که پنهان کردن این عشق ذره ذره آبم میکنه و هر روز امید اینکه دوستم داری در دلم کمرنگ و کمرنگ تر میشه ...

کاش می دونستی که چطور با یادت با نگاهت با لبخندت قلبم بیشتر و بیشتر تو این آتیش عشق می سوزه و تبدیل به خاکستر می شه ...

حيف كه بچگي كردم دير بهت فهموندم كه دوستت دارم اونم نه به معناي واقعي وجودم ، ترسيدم و ميترسم از اينكه اگر بدوني چه بي تاب توام حتي همون لحظاتي كه با هزار مشقت و سختي به ديدارت مي انجامد اونهم در ژرفاي نگاههاي سنگين اطرافيان با هزار خجالت و نجابت به لحظه نميرسد و من تاب ديدن و سخن گفتن با تو را ندارم ..

دلم كم مياره وقتي نگاهت ميكنم وقتي نامت را صدا ميكنم صدايم را در انتهاي گلو خفه مي كنم و ترسان از اينكه نكند لرزش صدايم را بشنوي ازت دوري مي كنم طاقت نگاهت ،لبخندت و حضورت را در كنارم ندارم مي ترسم از اينكه اين دل رو شود و اون چيزي كه نبايد بشنوم شنيده شود ...

((((( شايد از اينكه بشنوم كه من مال تو نيستم و تو مال من مي ترسم )))))

تا سر حد مرگ مي ترسم كه نكند اين كلام را از تو بشنوم پس دوري مي كنم ازتو از عشقم از نگاهت و از كلام گرمت اما چه كنم كه در خلوت دل سركوفت مي زنم به خودم كه ناداني بس .

هركس جاي من بود بايد مي فهميد كه هيچ نقشي حتي يك رد كوچك در كنار تو نخواهم داشت اما با چه زباني به اين دل لامسبم بفهمانم كه اين عشق تنها يكطرفه است و تو حتي شايد ذره اي سر سوزني به من علاقه نداشته باشي .....

به من بگو چه كنم ؟؟؟

با اين دل با اين غم و با اين عشق يكطرفه چه كنم ؟؟؟؟؟


????: دل ????: چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ?? ????: 17:6
|+|
دل تنگ
دلم خیلی تنگه

ای کاش می تونستم تمام دلتنگی هامو بریزم رو صفحه این بلاگ و خودم و خالی کنم اما حیف که این صفحه کوچیک مجال دل تنگی بزرگ منو نمیده

همون قدر می تونم بگم که دیشب با هزار اميد و آرزو براي اينكه بتونم تو اون جمع ببينمش دل و به دريا زدم و رفتم كه اي كاش نمي رفتم و اينجوري دل سوخته بر نمي گشتم

سختم بود كه بتونم تو اونجا با اون موقعيت و كنار اون ببينمش

خورد شدم خيلي خودم و نگه داشتم كه هوار نزدم و سيل اشكم اونجا جاري نشه اما از درون غرقم كرد داغونم كرد اي كاش هيچ وقت نمي رفتم كه  اين رفتن منو شكست

دلم مي خواست همونجا فرياد مي زدم و مي گفتم كه دوستش دارم اونجا داد مي زدم و تمام حرفاي دلمو مي ريختم بيرون و همه رو آگاه مي كردم كه تو اون دل لامسبم داره چي مي گذره كه اي كاش هيچ وقت نرفته بودم

اي كاش كه نرفته بودم

اگه نمي رفتم شايد هنوز دلم به خودم سرگرم بود و از دور و برم خبر نداشتم

حرفهاي ديشب هنوز تو گوشم مي پيچه و داغونم مي كنه

.. الان دير وقته وايسين با هم تا يه مسير ميريم و اين حرف مثل پتك كوبيده شد تو سرم

... نه مرسي هنوز سر شبه ما خودمون ماشين مي گيريم مي ريم

اين تنها ديالوگي بود كه بين مون رد و بدل شد

نمي دونم چه جوري تونستم جلوي خودمو بگيرم كه حرفهامو جمع كنم و يه موقع لو نرم كه تو اين دل بدبخت تنهام چي مي گذره و داره داغونم مي كنه

خيلي خودمو نگه داشتم و اين داغون ترم مي كرد

خنده هاي اطرافم مثل يه خنجر به قلبم فرود مي اومد.......

و تا صبح هزار بار برام تكرار شد ...........

......دوباره نمي خوام چشاي خيسمو كسي ببينه

.......يه عمر حال و روز من همينه

........دوباره شعرام بوي غم گرفته

........كسي نفهميد غمم چي بوده

.......دليل يك عمر ماتمم چي بوده

..............و اين همون شعري بود كه تا صبح برام زمزمه مي كرد و من ريز ريز غم دلم و مي ريختم بيرون و هر بار با هر اشك داغمو تازه تر مي كرد ...............


????: دل ????: یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ?? ????: 16:53
|+|
عشق، سكوت، تنهايي
عاشق باش....

اي كاش مي دونست كه چه صادقانه دوستش دارم و چه تنهام...

اي كاش مي دونست كه تمام تارو پود وجودم بسته به نفسهاي اونه...

كاش مي دونست كه من چه بي تاب نگاه مهربانشم ، صداي گرمش وجودم و آتيش مي زنه ، آرامش وجودش مرحم قلب عاشق و تنهامه.......

نمي دونم چه جوري بايد اين عشق و نثارش كنم نمي دونم نمي دونم

اينقدر برام ارزشمند و بزرگه كه حتي مي ترسم عشق حقيرم و براش فدا كنم اينقدر استواره كه من در كنارش دره اي بيش نيستم..

اما با تمام وجودم دوستش دارم ؛ عاشقشم و نفسهام به ياد اون به دم و بازدم ادامه مي ده...

نمي دونم چرا اينارو اينجا مي نويسم اما فقط ميدونم كه لااقل با اينكار شايد سنگيني اين سكوت، تنهايي، و پنهان بودن عشقم به من فشار نياره ...

عاشق معني تنهايي رو مي فهمه ،‌عاشق هميشه سكوت مي كنه و تو تنهايي هاي خودش مي شكنه

دوستت دارم با تمام وجودم و هميشه عاشق مي مونم حتي اگه تو مال من نباشي..........


????: دل ????: یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ?? ????: 14:30
|+|

????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:45
|+|

????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:44
|+|


????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:42
|+|

????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:40
|+|

????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:34
|+|

????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:32
|+|

????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:31
|+|

????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:29
|+|

????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:24
|+|
 


????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:23
|+|

????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:20
|+|

????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:19
|+|

????: دل ????: چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ?? ????: 21:5
|+|